تبليغاتX
دیار پری های ترس و تنهایی

 

 

صبح ها تا جایی که بتونم می خوابم...

خواب که نه فقط....

 با وجود عرقایی که تمام تنمو خیس کرده...

با وجود سر دردی که سر صبح میگیرم...

با وجود درد عذاب وجدانم بابت تلف کردن وقت...

با وجود اینکه می دونم تو می خوای من عمل کنم،به همه ی اون کاغذایی که روش علایقمو نوشتم ...

 توی رختخوابم غلت می زنم و شبیه یه ادم منتظر مدام به گوشیم نگاه می کنم ، با اینکه می دونم قرار نیست زنگ بزنی...اس ام اس بدی یا حتی میس بزنی.....

 

عصر ها بیشتر دنبال یه جایی می گردم که تنها باشم ، یه کتاب بر میدارم و توی این خونه ای که از دیده بقیه بزرگه و برای من بزرگیش دیگه به چشم نمیاد دنبال یه جایی می گردم که کتاب بخوانم...

هوس میکنم همزمان اون چندتا اهنگی رو گوش بدم که منو یاد چیزای خوب میندازه فقط نمی دونم چرا این چیزای خوب همیشه اشک منو در میارن...

 

مغزم درد می کنه....شاید این ذهنمه که ورم کرده...

هیچی نمی دونم ...

فقط می دونم قلبم سنگینه ...

یه جوری که انگار همه ی تو رو یه جا توی قلبم جا داده باشم .....

 

پ.ن :حالم خوبه؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 0:47 AM توسط دختر شاه پریون |

 

می خوام سگ ولگرد صادق هدایت بشم....

...

حتی اگه همه حس هام رو ازم بگیرن بوی تن تو همه جا هست.....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 0:32 AM توسط دختر شاه پریون |

 

 

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم...

 

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

 

و خاصیت عشق این است...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت 1:15 AM توسط دختر شاه پریون

 

 

صدا کن مرا

صدا ی تو خوب است ..........

  

+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 1:36 PM توسط دختر شاه پریون

 

بی تو....

 مهتاب شبی....

همه ی شب های مهتا بی کنار پنجره بودم ، تو هم بودی ...

گرچه هیچ وقت پنجره هامون یکی نبودن...

 

یادته گفتم :

یک پنجره برای من کافیست....یک پنجره برای دیدن....

 گرچه هیچ وقت نتونستم پنجره های کشویی آخر راهرو رو یه پنجره ی واقعی بدونم.

یک پنجره برای شنیدن....

شنیدن صدای تو از پشت گوشی تلفن...

یه پنجره به لحظه ی آگاهی و نگاه و سکوت....

 

باز از آن کوچه... گذشتم...

آخه کدوم کوچه؟ کدوم گذشتن؟ وقتی بدون تو همه ی کوچه ها مثل همن...

همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم...

حتی بدون چشمهام هم تو رو میبینم...

دیگه باور کردم که بعضی چیزها رو فقط به چشم دل میشه دید....

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم.....

لب ریز...

لب...

ریز...

ل...

ب...

ر...

ی...

ز..................

شدم آن عاشق دیوانه که بودم...

چته دیوونه...مست شدی؟؟؟

در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید....

باغ صد خاطره خندید...

عطر صد خاطره پیچید...

خاطره ی همه ی این یک ماهی که گاهی تندو گاهی کند می گذشت...و گذشت....

وشاید ما رو گذاشت و گذشت....

.....

.....

.....

....این شعر رو هزار بار خونده بودم ولی این بار با همیشه فرق می کنه....

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم...

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم...

یادم آمد تو به من گفتی از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن...

آب ایینه ی عشق گذران است...

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی این شهر سفر کن.......

سفر کردم

سفر کردی

سفر کردیم....

با تو گفتم:

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم...نتوانم...

..................................................

روز اول که دل من به تمنا ی تو پر زد

تو به من سنگ زدی

من نرمیدم

نگسستم.......

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم....

حذر از عشق...

ندانم

نتوانم......

 

  با تو اما

               به چه حالی.........................؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 14 تیر1387ساعت 11:18 PM توسط دختر شاه پریون |

سلام ماهی ها...
سلام قرمزها
سبزها
طلایی ها
به من بگویید
آیا در ان اتاق بلور که مثل مردمک چشم مرده ها سرد است
و مثل آخر شب های شهر بسته و خلوت
صدای نی لبکی را شنیده اید
که از دیار پری های ترس و تنهایی
به سوی اعتماد آجری خوابگاه ها
و لای لای کوکی ساعت ها و هسته های شیشه ای نور پیش می آید؟؟
و همچنان که پیش می آید ستاره های اکلیلی از آسمان به خاک می افتند
و قلب های کوچک بازیگوش
از حس گریه می ترکند...

Home
Email
Night Skin