تبليغاتX
♫ رد بوسه هایم بر روی پنجره ی خیس ...

سلییییییییییییییم!

#خوبید شما؟! دوست ندارم از این مدل هایی باشم که چند روز نیستن بعد دوباره یه روز میان و دوباره میرن تا ...

ولی این چند وقت ه نمی دونم چرا اینقدر وقت کم میارم. هفته ی پیش هم به خاطر مشکلی که یه بار گفتم دارم و مشکل خانومانه ایه! رفتم دکتر. نمی دونم چه بلایی سرم اومده. نگرونم. از طرفی هم اعصابم بخاطرش حسابی بهم ریخته و زودرنج و عصبی شدم. نمی دونم شایدم از عوارض کم خونیه. 5 هفته ست دچارشم...هنوز نتونستم برم سونوگرافی. نتایج آزمایش ها رو هم هنوز نگرفتم...

#در ضمن روز همه ی مادرها از جمله  مامان خانومی خودم هم مبارک باشه. دیروز نتونستم بیام نت. به هر حال روز مادر ایرانی با یه روز تاخیر مبارک باشه و رور مادر جهانی هم همین امروز مبارک باشه!خدا تموم مادرها رو حفظ کنه و اون هایی که در بین ما نیستن رو هم رحمت کنه... همینطور که روز پدر من غصه می خورم مطمئننا بعضی ها هم تو این روزها غصه می خورن. خیلی سخته. خدا کمک شون کنه.


چون آقای همسر این چند وقته خیلی سرش شلوغه و وقتش کمه و از طرفی هم سرِکار خرابکاری هم کرده بود و اعصاب نداشت؛ نتونستیم برای مامان کادو بگیریم. جمعه ساعت بیست دقیقه به 11 شب بدو بدو رفتیم تا ببینم از هایپر .استار می تونم از این برسهای سشواری! واسه مامان بگیرم(خوب حالا اون جا تا 12 بازه !) که اونجا هم مدل خوب نداشت. فرداش آقای همسر کلی از کار و وقتش زد و فکر کنم چند تا از فروشگاه های شهروند رو گشت که چیزی گیر نیاورد و میگفت تموم وسایل ریزه میزشون جارو شده!

خوب بخاطر کار و کمبود و قت و بحران اقتصادی!! از آقای همسر خیلی انتظار کادو نداشتم... البته کیه که از فکر به کادو تو دلش قند آب نشه؟! اما خوب هی با خودم گفتم حتما خبری نیست اما دیروز عصر اقای همسر جوری حرف زد که واسم یه چیزی گرفت. منم کلی خوش خوشانم شد.

عصر به مامان خانومی هر چی اصرار کردم بریم کافی شاپ قبول نکرد و فقط با هم راه افتادیم بریم یه خرده بگردیم و داروهامون رو بگیریم. که خب در نتیجه ی این بیرون رفتن من صاحب یه مانتوی خیلی گوگولی شدم.یه مانتو از این ابریشم های خام که یه جاهاشی چاپ و نقاشی داره. از همین مدلی بود که دوستشون داشتم. (یادتونه گفته بودم چند وقته مانتو نگرفتم؟! الان در کمتر از یه ماه این چهارمیه :دی اما خوب هیچکدومشون مانتوی راحت و دم دستی نیستن! منم که کلا ترسو!! دوست دارم یه چیزی باشه که تا نوک پام باشه  تا این آدم های گیر یهو بهم گیر ندن! )....بالاخره دیروز آقای همسر وقتی ما بیرون بودیم اومد همون جا وهی می گفت یه چیز تو ماشین داره که خراب میشه و باید  زودتر برگیردیم و حتی یه فروشگاه رو که می خواستیم ببینیم ،رفت جای ماشین رو عوض کرد و آورد جلوی فروشگاه! منم گفتم حتما یه چیزی تو ماشین هست که می ترسه بدزدن یا خیلی تابلوئه و نگرونش ه...خلاصه هول هولکی من یه عینک آفتابی صورتی گرفتم و مادر خانومی هم یکی گرفت و به زور عینکش رو حساب کردم که حداقل یه هدیه کوچیک از ما گرفته باشه.

آقای همسر هم کیک گرفته بود و دسته گل و چاغاله(؟)( آخه روز قبلش گفته بودم چند ساله!! من چاغاله نخوردم و دلم می خواد)و همینطور یه کادو...منم هی فکر می کردم اون بسته مستطیلی چیه؟ گل هایی که گرفته بود قرمز بود. خودش هم گفت تم امشب قرمزه! منم هی فکر می کردم کادوئه چیه! وقتی گفت قرمزه تو دلم گفتم شاید گوشیه! بعد گفتم نه! با این بحران اقتصادی که گوشی نمی گیره. بعدش گفتم شاید ام پی 4. بعد گفتم اونم خیلی به کار من نمیاد که...خلاصه که رسیدیم خونه و من مشتاق اینکه کادو رو باز کنم و ببینم چیه.کیک رو واسه مامان گرفته بود و گل هم واسه من:)..کادوی مادر خانومی رو هم به صورت نقدی دادیم. منم با شوق و یه لبخند گنده کادو رو باز کردم و هی با خودم فکر می کردم یعنی توش چیه! که خیلی زود لب هام به نیروی گرانش زمین تسلیم شد! هی سعی می کردم به زور بخندم اما نمیشد. ما یه غلطی کردیم عاشق شکلاتیم. اما دیگه آدم که همش شکلات هدیه نمگیره! آخه این چه وضعش...اونم دو بسته شکلات بلژیکی دست ساز که متاسفانه من مزه ش رو دوست ندارم و دفعه پیش هم که روی کادو تولدم یه بسته بهم داده بود واسه اینکه ناراحت نشه با  وجود اینکه مزه ش رو دوست نداشتم ازش تعریف کردم. حالا وقتی داشتم بازش می کردم گفت "همون یه دونه نیست که!"...منم هی منتظر بودم مثلا یه چیزی بینشون یا ته بسته باشه که نبود. نگو اوشون منظورش این بوده یه بسته نیست. دوتاست! آخه همسرِ من چرا شکلات رو کادو می کنی و میدی! اونو همونجوری بهم بده. ممنون. منم خوش حال میشم اما دیگه...به هر حال دستش درد نکنه .

همین دیگه ما تو این چند سال تو روز زن یه کادوی خوب از آقای همسر دریافت نکردیم. شانس ِ من، این چند سال تاریخش نزدیک روز تولدم بوده و اهمیتی به این روز داده نشده.حالا بازم خدا رو شکر.

دیشب داشتم با خودم فکر می کردم که حداقل خوبه خودم واسه خودم کادو گرفتم! مانتو رو می گم.

#پنجشنبه رفتیم نمایشگاه .کتاب. به طرز فجیعی شلوغ بود. منم که متنفرم از شلوغی و شدیدا استرس می گیرم. اولش داشتم پشیمون می شدم و گفتم برگردیم. بدبختانه ماشین رو ایستگاه .حقــ.ــانی گذاشته بودیم و برای برگشت باز باید تو مترو کنسرو می شدیم تا به ماشین برسیم...فقط سالن ناشران عمومی رو رفتیم. یه سر ی کتاب گرفتم که بعدا اسم هاشون رو می گم.الان عجله دارم. خلاصه که نزدیک دو ساعت بیشتر اونجا بودنمون طول نکشید.

#پریشب باز خواب های آشفته دیدمL و تا عصر جمعه از اثراتش بی نصیب نبودم و حسابی عصبی و بهم رخته بودم.

#چند وقت بود این سریال که باز همون کارگردان عشق .مم.ــــنوع کارگردانش بود رو نمی دیدم اما دو هفته ست که یادم می افته پنج شنبه شب ببینمش. نمیدونم مشکل از دل ِ منه یا همش هنر ِ کارگردان ِ و یا موضوع تلخشه یا هر دو یا هر سه شونه که من پنجشنبه زار زار گریه کردم. شانس آوردم آقای همسر اهل دیدن این سریال ها نیست و من تنها تونستم با خیال راحت اشک بریزم.مدتها بود اینطور تحت تاثیر یه صحنه قرار نگرفتم. چقدر این کارگردان پیشرفت کرده و صحنه هاش خیلی تاثیر گذار و فوق العاده شدن...یعنی من بلند شدم و رفتم کنار تلوزیون نشستم و در واقع تلوزیون رو بغل کرده بودم و گریه می کردم!!! فک کن! اونم نه یه دقیقه ، نه دوقیقه...یه مدت زمان طولانی من همونطور داشتم اشک می ریختم.

اینجا صحنه های اشک دار اون روز رو از طریق یو.تیوب گذاشته. هر چند وقتی ماجرا رو ندونین اصلا حسش منتقل نمیشه!



# شاید چند روز بریم یه سفر کوتاه. ایشالا خوش بگدره...

#راستی روزهای پایانی این سن رو می گذرونم. روزهای قبل از تولد آدم بنظر خیلی جالب تر از روز تولده چون من تو روز تولد همیشه دچار افسردگی روز تولد میشم. همینطور روز بعدش...

# راستی یادم نرفته آقای همسر هفته گذشته چقدر بخاطر من اذیت شد و بعد از مدتها  اساسی خرید کردم و رو هر چی شک داشتم می گفت "بگیرش!". مرسی آقای همسر. درسته دیروز تو ذوق خرد و چند وقته اوضاع خیلی رو به راه نیست اما خب...

ایشالا اگه عمری بود و برگشتم کلی عکس دارم که بعنوان خاطرات تصویری! باید ثبتشون کنم!

#راستی فرفره رو دیدن؟ منم الان در همون وضعم. کلی لباس شستنی دارم که دارم می شورم و بعید می دونم خشک بشن. وسایل رو هم هنوز کامل جمع نکردم...خدایا به امید تو .


لوگوی گوگل واسه روز مادر رو دیدین؟J

 

+تاریخ یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 18:29 نویسنده فلرتیشیا |

پریشب آقای همسر با وعده ی اینکه :" اگه صبر کنی من بیام دنبالت ، می برمت بستنی هم بخوری !!" باعث شد من منتظر بمونم و خودم نرم خونه . چند وقت بود می خواستم برم "خانه .جوان" . یه ذره چیزهای جینگول وینگول واسه خونه می خواستم که از همه مهمترش پرده های آویزی واسه راهرو و آینه بود. تازگی ها هر وقت می خوام برم اونجا با درهای بسته مواجه میشم. بالاخره باز تصمیم گرفتم که تا اونجا برم و هم اونجا رو ببینم و هم از هوای بهاری لذت ببرم. طبق معمول تا رسیدم اونجا پشت در ِبسته موندم. من نمی دونم چرا این همه اینا شکم سیرن! حتی زودتر از تایمی که پشت شیشه زده بودن در رو بسته بودن.

بعدش گفتم برم از سحر نون بگیرم و همون اطراف منتظر بمونم تا آقای همسر بیاد دنبالم. از خیابون رد شدم. چراغ قرمز بود . همه ماشینها ایستاده بودن.و بنده هم  همینطور با صورت اخمو و غرق در افکار مزخرف از خیابون رد شدم. یه ماشینی هم می خواست گردش به راست داشته باشه که ایستاد. منم همچنان داشتم از صــ.ــدر رد میشدم که اون ماشین مذکور که یه شاسی بلند گندالو بود هی بوق می زند. منم طبق مواقع اینجوری ، سریع دست و پام رو گم می کنم و استرس و ترس می گیرم! بدون اینکه خیلی خیابون رو نگاه کنم سعی کردم سریع رد بشم . همچنان ماشین مذکور داشت ادامه می داد. منم مثل یه دختر خوب فقط  چشمم رو رو سنگ فرش خیابون دوختم . یاد یکی از همین نوشته های اخیر رز سفید نازنین هم افتادم! یه سر و وضع ضایعی هم داشتم که فقظ خدا می دونه. صورتم هم مثل 90 درصد مواقع بدون ذره ایی آرایش بود. قیافه م هم که کامل در هم! نمی تونم طرف کور بود یا پشگــ.ــل پسند بود!، که اصلا اون ریخت داغون منو نمی دید. اوشون تو اون شلوغی همچنان آرام شریعتی رو می پیمودن. بنده هم کلا از شدت استرس بدنم ذاشت داغ میشد! فقط یه بار دستم رو به بهانه ی درست کردن روسری بردم سمت سرم که شاید حلقه م رو ببینه و بره تا خدا روزیش رو جای دیگه حواله بده. البته مشکل اینکه به علت لاغری دستهام  ،همین چهارمین حلقه ایی که دارم هم گشاده و انگشت وسطم می اندازم!:دی

دیگه منم سریع رفتم تو سحر و هی می ترسیدم نکنه اونقدر بیکار باشه که از ماشینش پیاده شه و بیاد داخل سحر!   (آخه من تجربه ی  گُه اینکه یکی ماشینش رو پارک کنه و تا کجا دنبالم بیاد و به زور دستم بگیره و ببره سمت ماشینش رو  داشتم! و دیدم اینجور مواقع ملت فقظ مثل بز نگاهت می کنن و هیچ کس کاری نمی کنه .)از اونجا که داشتم خرید می کردم یه لحظه اون دست  خیابون رو نگاه کردم و یه ماشین گنده اون دست دیدم! نمی دونم من توهم زده بودم یا واقعا خودش بود.قبلش هم واسه اینکه بگم من اصلا به هیچ جام! حسابت نمی کنم اصلا نگاه نکردم و بعدا هم که جلوتر بود یه لحظه فقط دیدم یه ماشین گنده مثل لکسوس ِ اما آرمش نا آشنا بود...از اونجا هم که اومدم بیرون هی داشتم فکر می کردم این اطراف یه جایی که مثل مرکز خرید باشه کجاست که من برم بچپم توش! که یهو یاد چمــ.ــران افتادم. حالا یه لحظه که اون دست رو نگاه کردم دیدم اون ماشین اون دستی همینطور اروم آروم داره میاد پایین تره. دیگه بماند من تو اونجا مونده بودم چی کار کنم و هی می ترسیدم الان یکی بیاد کنار م و یه چرت و چرتی بگه و کلا از نگاهم ترس  می بارید. فقط رفتم کلی جلوی اون پِت فروشی!! ایستادم و به یه همِستر گوگولی که بین خواب و بیداری داشت جعفری می خورد، خیره شدم. اون همستر قهوه ایی و کرمش خیلی ناز بود

. آقای همسر زنگ زد که بیا بیرون وایستا تا من ببینمت. منم هی میگم نمی تونم بیام بیرون. همون جاها یه جایی نگه دار تا من بیام که اونم هی اصرار می کرد بیام بیرون!

آخرشم رفتم پشت یه دونه از این پستهای مخابراتی قایم شدم تا همسر بیاد! حالا تا از در چمــ.ــران اومدم بیرون ،دیدم همون ماشین گندالوئه اون طرف ایستاده...دیگه آقای همسر اومد. (آهان ! بگم خدا رو شکر اتفاق خاصی نیفتاد! گفتم بگم که منتظر نباشید!)  البته اتفاق اصلی این بود که تو ماشین که نشستم و اقای همسر ریخت و قیافه ی مضظرب منو دیدن و جریان رو جویا شدن . تا گفتم چی شده ،گفت بیا ماشین رو این بغل پارک کنم و بریم اینجا یکمی با هم قدم بزنیم!!! فکر کن!!!! همون لحظه یه ماشین گندالوی همون رنگی از بغلمون داشت رد میشد که به همسر گفتم نمی دونم شاید این بوده! اونم انگشت اشاره ش رو گرفته سمت اون ماشین و میگه اینو میگی! هی منم میگم بده! آخه این چه کاریه تو می کنی! حالا بعدش دیدم اوم ماشینی که آقای همسر انگشت اشارش رو گرفته سمتش و دوتا پسر که سرنشینش برگشتن دارن ما رو نگاه می کنن ؛لکسوسه و اون ماشینه نیست...من که همچنان داشتم از خجالت آب می شدم.

بعد از اینکه از قدم زدن منصرفش می کنم میگه "انگشتت رو اینجوری (فــ.ــاک یو!) نشونش میدادی!"میگم آخه وسط خیابون من چطور این کار رو بکنم. اگه طرف از این نره خره ها بود چه حاکی به سرم بریزم!!! میگه :" خب حلقه ت رو نشون میدادی!" میگم بابا من اینجور وقتا قکر می کنم اگه هیچ عکس العملی نشون ندم طرف خسته میشه و میره . میگه :"نه این روش خوبی نیست! باید حلقه ت رو نشون بدی. من دیدم چند نفر این کار رو کردن و بعدش طرف عذرخواهی هم کرده و رفته!!"...میگم من دستم رو بردم سمت روسریم که شاید حلقه م رو ببینه...میگه :" نه اینجوری که نمیشه.. . کلا شب ها بیرون اومدن خظرناکه!" میگم الان که تازه 9 شبه. خیابون از این شلوغ تر کجا می خوای پیدا کنی! تازه الان که تابستونه. میگه" نه خورشید که غروب می کنه هوا تاریک میشه دیگه!"

به هر حال گویا  ما هم یک عدد همسر غیرتمند! ایــ.ــرانی داشتیم و نمی دونستیم!!!

*فکر کنم موقع تعریف قضایا من یه جمله ایی به کار بردم که یه مقدار بچه رو حساس کردم!!

p.s صورتی :وقتی آخرین خط نوشته تموم شد یهو دیدم آقای همسر کلید انداخت و اومد تو. مثل اینکه یکی از کلاس هاش زودتر تموم شده بود و ساعت بعدش رو هم  که قبلا حذف کرده بود. فاصله ی بین کلاس ها رو اومده بود خونه پیش من J

از پنجشنبه عصر تا جمعه عصر دوباره قهر بودیم متاسفانه ...:(

*بعد از این گفتگوها ما راهی پر.پروک شدیم و تموم مدت ، چه وقتی منتظر بودیم و چه وقتی غذا می خوردیم در مورد آقای مهمونی که قبلن ها یه دره در موردش گفته بودم ، حرف می زدیم. یعنی خودش هی بحث رو ادامه میداد . آخه اوشون مثل ایتکه یه خرده با نامزدشون مشکل دارن. آقای همسر هم تریپ مشاوره برداشته بود و هی راهکار ارائه میداد. ..منم هی می گفت "خب دختره از ترس اینکه از دستش نده ، خیلی سریع مراسم نامزدی گرفت!!"..."پسر مثل این کم پیدا می شه! یه پسر تو سن کم و تو این شرایط که با کسی هم نبوده"...همش یه چرت و پرتایی تو این مایه ها می گفتم! بعدش خودم گفتم آخه ایتا چیه من می گم!خوبه طفلک همسر هیچی نمیگه. نمی دونم شاید بعضی ها اونقدر خوبی هاشون تو چشمه که غیر از تایید کار دیگه ایی نمیشه کرد!!!:دی...البته همسر راست میگه نامزد اوشون اولش فقط به فکر به دست آوردن آقای مهمون بوده و حالا که این قله رو فتح کرده به سوی فتح قله های دیگه رفت!

آخه بعضی ها چرا اینجورین؟! درسته حتما منم خیلی از خوبی های زندگیم رو نمی بینم. تا حالا هر کسی اونا رو با هم دیده بدون استثنا گفته چقدر پسره به دختره سره! یا چرا این پسر با این دختر ازدواج کرده! اون پسر طفلک همه چیزش ایده آل ه و بقیه شرایطش رو هم دختره تو این چند سال دیده بوده ، نمی دونم حالا چه مرگشه که اینقدر خودخواه و پرتوقع شده! خدایی مورد مثل این پسر و با این مختصات که همه چیزش کامل باشه و در عین حال پسر خوب و سنگینی باشه پیدا نمیشه .خدایی جند تا تون پسری دیدیدن که ته قیافه و ظاهر باشه،ته اخلاق و احترام به طرف مقابل باشه، ته مهربونی باشه ووضع مالی خوب داشته باشه و همینظور تحصیلات خوب و اهل دختر بازی هم نباشه! خوب نگین از کجا می دونی! جلوی چشم خودم بزرگ شده! خودم بزرگش کردم!!!

عکس ها زینتی ان فقط!!


+تاریخ دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 17:35 نویسنده فلرتیشیا |


سعی کن آنقدر کامل باشی که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران، گرفتن خودن از آنها باشد.

پائولو کوئیلو


*می بینید؟ پائولو !! هم همون حرف ما رو می زنه! اینکه جوری باشیم که دل بقیه  از نداشتن ما جزغاله بشه!!!


*دیشب تقریبا نخوابیدم. فک کنم روی هم 45 دقیقه چشمام رو هم رفت که باز تو همین فاصله هم هر چند دقیقه یکبار بیدار می شدم. سخت بود...همش منتظر بودم زودتر صبح بشه. ثانیه به تانیه می شمردم تا صب بشه! اقای همسر هم صبح زود امتحان داشت و منم سر این قضیه هیچ کاری نمی تونستم بکنم غیر از اینکه تو تخت بمونم.ا آخه اونقدر این خونه ها زپرتیه که هر کاری کنی صداش تا اتاق خواب میره و آقای همسر هم حساس!!!ز بی خوابی متنفرم...برام یاد آور روزهای تلخ و کشدار و سیاه و سردرگمه.

 




+تاریخ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 13:0 نویسنده فلرتیشیا |